دیوانگی...
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥  

- چی شد که سیگاری شدی؟

+ یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم.

 

- چی شد که ترک کردی؟

+ یه شب بارون میومد… دیگه تنها نبودم.

 

- چی شد الکلی شدی و سیگار رو دوباره شروع کردی؟

+ یه شب بارون میومد…

دوباره تنها شدم.

 

- چی شد آوردنت اینجا، بستریت کردن؟

+ یه شب بارون میومد…

خیلی تنها بودم…

تو خیابون دیدمش…

اون تنها نبود.....!!!


دیوار...
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٢  

جدیدا با دیوار حرف میزنم!

میدونی...از شخصیتش خوشم اومده یه جورایی...!

محکمه... ثابته... آرومه......

واز همه مهمتر به حرفام گوش میده...

غلط نکنم از منم خوشش اومده.....!!


به سلامتی....
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٩  

 

به سلامتی اونایی که تو این هوای دو نفره با تنهاییشون قدم میزنن

به سلامتی اونایی که تو این هوای دو نفره با تنهاییشون قدم میزنن

به سلامتی اونایی که تو این هوای دو نفره با تنهاییشون قدم میزنن

 



نامه......
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩  

گاه یک سنجاقک
به تو دل می بندد
و تو هر روز سحر
می نشینی لب حوض
تا بیاید از راه
از خم پیچک نیلوفرها
روی موهای سرت بنشیند
یا که از قطره آب کف دستت بخورد
گاه یک سنجاقک
همه معنی یک زندگی است .

تولدت مبارک
...

نرگس جان با اینکه تولدت رو یه بار تبریک گفتم اما نمیدونم چرا دلم خواست اینجا هم یه بار دیگه یادآوری کنم. آرزو میکنم به همه ی آرزوهایی که تا الان داشتی و بهشون نرسیدی برسی و آرزو میکنم آرامش همه ی وجودت رو فرا بگیره و آرزو میکنم زیر سایه پدر و مادرت و کسایی که دوستشون داری بتونی در کمال سلامت زندگیه متفاوت و زیبایی داشته باشی.....

و اما پیغام هات...

همه رو خوندم اما اون خصوصی ها رو الان خوندم...!!!! راستش ندیده بودمشون یعنی وارد حسابم نشده بودم و نمیدونستم که پیغام خصوصی دارم......!!!! دلم نمیخواست اینجا جواب بدم اما چون اینجوری شروع شد و ادامه پیدا کرد چاره ای نیست......

جواب ندادم به خاطر این بود که خودت گفته بودی دیگه به صفحت سر نمیزنم و فکر میکردم که واقعا سر نمیزنی و به همین دلیل خیلی تفاوتی نداشت که جواب بدم یا نه اما الان داستان فرق میکنه....

از اینکه خیلی رک جوابم رو دادی ازت ممنونم رک گویی امتیازات زیادی داره و حداقل امتیازش میتونه این باشه که آدم منظور طرفش رو خیلی کامل متوجه میشه و جای هیچ سوء تفاهمی نمیمونه و فکر میکنم اگر من هم روش تو رو در پیش بگیرم بهتر باشه.

خیلی از خطوط نامه ت رو ممکنه جواب ندم و حتی بهشون اشاره نکنم اما دلیلش این نیست که مهم نبوده یا نیست یا نخوندم دلیلش میتونه مخالفت ، موافقت یا سوالی نبودن اون مطلب باشه......

نمیدونم چرا فکر میکینی من از تصمیمی که تو گرفتی دلگیرم....!!!! به هیچ وجه اینطور نیست..... میدونی یه روز یه دوست توو وبلاگم نوشته بود چرا آزادش نذاشتی تا هر چیزی رو که خودش میخواد انتخاب کنه.....!!!! اونم اشتباه میکرد من تو رو آزاد گذاشتم فقط تنها انتظارم یا شاید درخواستم این بود که به عنوان یه دوست در جریان انتخاب تو باشم....... همین.......... خواسته ی زیادی بود......؟؟؟؟ دونستن انتخاب تو خواسته ی غیر معقولی بود.....؟؟؟؟؟؟ هنوزم ایمان دارم که میشد ته قصه رو با دستای خودمون زیبا بنویسیم... میشد هیچ وقت هیچ کدوممون از بخش هایی از گذشته ی خودمون دلگیر نباشیم.... اما نشد... نشد که بشه......

نوشته بودی آروم باش راستش آرومم و شاید هیچ وقت توی زندگیم اینقدر آرامش نداشتم.... خدا رو شکر میکنم که همه پیشرفت و آرامشم رو مدیون محبت های اون هستم... تو مقطعی از زندگیم هستم که شاید به جز تک و توکی از خواسته هام به همه ی آرزوهایی که از گذشته تا به امروز داشتم رسیدم البته بعد از این رو هنوز نمیدونم....!!! خوشحالم که کینه ای تو دلت نمونده و لازمه بگم من هم کینه ای توی دلم وجود نداره شاید بعضی وقتا بعضی خاطرات بد ، احساس خوبم رو خراب کنه اما خوشحالم که خاطرات خوب بیشتری وجود داشته و وجود داره که میتونه زشتی های قلم گذشته رو مثل پاک کن پاک کنه... اینکه برات آرزو کردم بری مکه واقعا" آرزویی بود از ته دلم که باز هم تجدیدش میکنم و آرزوی سلامتی تو رو بهش اضافه میکنم میدونم اونجا حس و حالی رو بهت القا میکنه که رضایت رو برات به همراه داره.

(جای من یکی بزن توو سر خودت تا دفعه ی بعد حرف از مرگ نزنی...!!!!)

هنوز هم رنگ آبی رنگ مورد علاقه ی منه و حس خوبی بهم میده البته نه به اندازه ی قبل....!!! و چقدر خوبه که یه چیزی توی فضا وجود داره که میتونه تو رو هم آروم کنه...

و اما درنا......... نه از درنا ناراحت نیستم....!!! نوشته بودم از مهمونی ناراحتم که به هر حال تا الان با اونم تونستم کنار بیام ، میشه درصدی از زندگی رو به قضا و قدر و تقدیر و این جور مسائل اختصاص داد البته فقط درصدی که اگر قراره وجود داشته باشه میتونه  شامل مهمونی بشه...!!!!! و میدونم که بحث مهمونی کاملا" اتفاقی بود با وجود اینکه از اتفاقات اینچنینی که آدما میتونن کنترلشون کنن و نمیکنن خیلی خوشم نمیاد... اگر قرار باشه از درنا ناراحت باشم دلیلش میتونه چیز دیگه ای باشه اما باز هم به حرمت ها معتقدم و  به نون و نمکی که باهاش خوردم احترام میذارم...

باهات در مورد چهارچوب ها موافقم........ به هر حال اون ها هم افکاری بودند که درست یا غلط در اون دوره از زندگی ، من بهشون اعتقاد داشتم و لازمه بگم محاسنشون هیچ وقت به اندازه ی مضراتشون نشد......

عشق قدیمی تر.............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واجب شد یکی دیگه بزنی......!!!!

اون وقت به این فکر نکردی که من توو وبلاگ تو ، نامه ی عاشقانه واسه عشق دیگم چرا نوشتم...؟!؟!!؟!؟!!!!!!! میدونم شوخی بود........!!!!!

و در آخر هم به خاطر اینکه وانمود کنم عوض نشدم و به خلقیات گذشتم پایبندم طبق معمول گذشته به حرفت گوش نمیدم و کامنت هات رو پاک نمیکنم.......!!!!!

باشد تا از حرص من یکی دیگر از آن مشت های دردآور را به سر خود بکوبی....!!!

شوخی کردم..........!!!!!


 
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٠  

 قسم به پرستو
آن گاه که جفتش میمیرد
و تنها به آشیانه باز میگردد
چه غروب غریبی!
قسم به کرم شب تاب
آن گاه که از پیله بیرن می آید
و با نسیم هم آغوش می شود
چه پروازی!

قسم به خورشید
آنگاه که تو بر آن میتابی
چه تلالویی!
قسم به همه دانه ها
آن گاه که در خاک میمیرند
و در نور متولد میشوند
چه رستاخیزی!

قسم به ساقه ای که در باد میشکند
آن گاه که از ایشان جز خاکستری برجای نمی ماند
قسم به تمامی آیینه ها
آن گاه که در برابر آب قرار میگیرند

قسم به لطافت قسم
میدانم
که میدانی
دوستت دارم